پیغام مدیر

بنده به دلیل برخی از مشكلات از نویسندگی این وبلاگ كنار گیری می كنم و ادامه كار این وبلاگو به دوست خوبم همراه با نویسندها(( علی و محمد ))میدهم.موفق باشید.

نظرسنجی
اگه این ترم به شما بگن برای كمك به دانشگاه مبلغ 100 هزار تومان اجباری باید بدهید.شما چه جوابی می دین؟









ساعت و تاریخ

امکانات وبلاگ

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

 

لوگو کده وبلاگ
لینك به ما


لوگوی دوستان

وبلاگ فارسی

آمار و اطلاعات
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه


سن 14 سالگی : تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟ میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم
سن 15 سالگی : هر کی بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام ... نقاشیشون بهتر میشه » بتونه کاری و رنگ آمیزی
سن 16 سالگی : یعنی یه عاشق واقعیند ... فردا صبح هم میخوان خودکشی کنن ... شوخی هم ندارن
سن 17 سالگی : نشستن و اشک می ریزن ... بهشون بی وفایی شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگی : دیگه اصلا عشق بی عشق ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن
سن 19 سالگی : از بی توجهی یه نفر رنج می برن ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگی : نه , نه ... اون منو نمی خواست آخرش منو یه کور و کچلی می گیره ... می دونم
سن 21 سالگی : فقط سن 27-28 سالگی قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگی : خوش تیپ باشه ، پولدار باشه ، تحصیلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چی نباشه
سن 23 سالگی : همهء خواستگارا رو رد می کنن
سن 24 سالگی : زیاد مهم نیست که چه ریختییه یا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه
سن 25 سالگی : اااااااه ، پس چرا دیگه هیچکی نمی یاد... هر کن میخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگی : یه نفر می یاد ، همین خوبه ، بله
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی
ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط محمد در تاریخ‌ یکشنبه 20 فروردین 1391 - 08:30 ق.ظ | نظرات (- -)

سن 15 سالگی : یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن ... از قیافه خودشون بدشون می یاد
سن 16 سالگی : توی این سن اصولا راه نمیرن، تکنو می زنن ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن
سن 17 سالگی : یه کمی مثلا آدم میشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند می خونن ... یادش به خیر اون روزها که تکنو نبود راک ن رول می خوندن
سن 18 سالگی : هر کی رو می بینن تا پس فردا عاشقش میشن ... آخ آخ ...آهنگ های داریوش مثل چسب دو قلو بهشون می چسبه
سن 19 سالگی : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز میشن ... ابی گوش میدن
سن 20 سالگی : از همه شون رو دست می خورن ...25باند گوش میدن که نفهمن چی شده
سن 21 سالگی : زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن ... مثلا عاقل می شن
سن 22 سالگی : نه می فهمن که زندگی همش عشقه ... دنبال یه آدم حسابی می گردن
سن 23 سالگی : یکی رو پیدا میکنن اما مرموز میشن ... دیدشون عوض می شه
سن 24 سالگی : نه... اون با یه نفر دیگه هم دوسته ...اصلا لیاقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگی : عشق سیخی چند؟ ... طرف باید باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نیست
سن 26 سالگی : این یکی دیگه همونیه که همهء عمر می خواستم ... افتخار میدین غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگی : آخیش
سن 28 سالگی : کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم

 

این داستان ادمه دارد........................




ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط محمد در تاریخ‌ سه شنبه 15 فروردین 1391 - 02:43 ب.ظ | نظرات (- -)

سلام0تقریبا بعد از یکسال سری زدم به وبلاگی که متروکه شده و دیگه رنگ و بوی قدیما رو نداره من نیومدم درستش کنم چون دیگه واسه خیلیا حتی شاید خود من هم مهم نباشه اما بد نیست هرز گاهی یه سری بزنیم و یه پست جدید اد کنیم.خوب بگذریم اولا تبریک می گم به همه ی ورودی های جدید که وارد دانشگاه شدن و دوما تبریک بابت عزل رئیس سابق دانشگاه اقای دکتر اوسطی و انتصاب دکتر صداقت به عنوان رئیس جدید دانشگاه ]زاد واحد ملارد.

جناب اقای دکتر صداقت اگه یه روز به وبلاگ ما سر زدی چند تا نکته ودرخواست از شما دارم(به نمایندگی از دانشجویان دانشگاه)

1-افتتاح صندوق دانشجویی تا دانشجویان عزیز از تسهیلات استفاده کنن.

2-سر و سامان دادن به وضعیت تغذیه و اصلاح ساختاری

3-ایجاد کتابخانه

4-رسیدگی به وضعیت رفت و امد دانشجویان

5- و مهم تر اینکه ایجاد کانون دانشجویی ...

و مطمئنا اگر شما بخواهید رو کمک تک تک دانشجویان می تونید حساب باز کنید.

و نکته اخر دکتر صداقت عزیز اینجا همه چی درهمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط محمد در تاریخ‌ سه شنبه 26 مهر 1390 - 05:50 ب.ظ | نظرات (- -)

در طول ترم    
 

 سه روز مانده به امتحان    

دو روز مانده به امتحان    


 شب امتحان    

 یک ساعت مانده به امتحان    

 سر جلسه امتحان    

 هنگام خروج از جلسه    

 یک هفته بعد از امتحان    


ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط محمد در تاریخ‌ شنبه 1 آبان 1389 - 06:40 ق.ظ | نظرات (- -)

آدم ها مثل كتاب هستند ...
بعضی از آدم ها جلد زركوب دارند .
بعضی ضخیم و بعضی جلد نازك .
 بعضی از آدم ها با كاغذ كاهی چاپ می شوند و بعضی با كاغذ خارجی .
بعضی از آدم ها ترجمه شده اند .
بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوكپی آدم های دیگرند .
بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند .
بعضی از آدم ها تیتر دارند ٬ فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند :
حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است .
بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند . بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند وبعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند .
بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند .
بعضی از آدم هافقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدم ها معلومات عمومی هستند .
بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند .
از روی بعضی از آدم هاباید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت .
بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را ( شاید بهتر باشد) نخوانده دور انداخت.. !!
ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط محمد در تاریخ‌ دوشنبه 26 مهر 1389 - 07:28 ب.ظ | نظرات (- -)

باز آمد بوی ماه مدرسه *** بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان *** بوی خورشید پگاه مدرسه

از میان کوچه های خستگی *** می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم ز شوق بچه ها *** اشتیاقی در نگاه مدرسه

زنگ تفریح و هیاهوی نشاط *** خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید *** از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشید *** سرخ بر تخته سیاه مدرسه

بوی پائیز همیشه برایم تداعی کننده بوی کیف و کتاب و دفتر و قلم نو بود که تا مدتها بوی نویی شان در اتاقم می پیچید. روزهای اول مدرسه با چه وسواسی از وسایلم مراقبت می کردم. می خواستم تا آخر سال همان بو را داشته باشند. حسی زودگذر که فقط تا یک هفته دوام داشت.

ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط محمد در تاریخ‌ دوشنبه 29 شهریور 1389 - 04:00 ب.ظ | نظرات (- -)

چند مطلب اخیر آرشیو شده